گفتوگو با روزنامهی دنیای اقتصاد، ۲۹ بهمن
سعید شریفی نویسندهای است که بهتازگی کتاب «در ماهی میمیریم» از او توسط نشر افراز منتشر شده است. این کتاب مجموعهای از داستانهای کوتاه او با فضاهایی متنوع، خوشتکنیک، با نثری روان و پیراسته است که توجه بسیاری از منتقدین و مخاطبان را به خود جلب کرده. این کتاب خیلی زود به آستانهی چاپ سوم رسیده و از نامزدهای جایزهی گلشیری برای بهترین مجموعهداستان اول سال 88 ـ 89 نیز است. پای حرفهای سعید شریفی نشستهایم تا از ادبیات و کتابش بگوییم و بشنویم.
ـ اول از همه برای خوانندگان ما بگویید که اصولاً چرا مردم باید داستان بخوانند؟
شاید بهخاطر این است که اگر داستان نخوانند، لابد میروند چیز دیگری میخوانند یا کار دیگری میکنند یا مثلاً به امورات دیگری مشغول میشوند که لزوماً نه خیلی بیخطرند و لابد نهچندان صحیح. ممکن است یکوقت بلایی سرشان بیاید. بیایید اینطور بگوییم؛ اصولاً کسی داستان نمیخواند. چند نفر را میشناسید در این وانفسا بنشیند داستان بخواند. نه جانم. حتی ما مثلاً نویسندهها هم داستان نمیخوانیم. هزار کار دیگر میکنیم، وقت هم داریم برایش، اما نمیخوانیم. اگر هم بخوانیم، به هزار دلیل غیرادبی است؛ یکیاش مثلاً طرف کلی به ما چسبیده و اصراراصرار که بنشینیم داستانش را بخوانیم؛ اینکه از قیافهی طرف خوشمان آمده یا از حرفهای طرف بدمان آمده یا دوست داریم در جلسهای، جمعی، حضوری، حرفی داشته باشیم بزنیم. آنوقت بهخاطر تعارف هم که شده مینشینیم چند صفحهای، و نه بیشتر، میخوانیم. حواسمان هم باشد که یکوقت بیشتر نخوانیم. مگر نویسنده داستان میخواند؟ مردم هم نمیخوانند.
فکر کنم بهتر است بپرسید اصولاً چرا نویسندهها باید داستان بخوانند و داستان بنویسند. این سؤال بهتری است. دستکم میشود بهش فکر کرد و به جوابش نزدیک شد. مردم که باید و نباید برنمیدارند. هر کاری دوست دارند باید انجام دهند. اما مثلاً اگر از من پرسیده بودید چرا داستان مینویسی، میتوانستم چیزهایی سر هم کنم جواب دهم.
ـ «در ماهی میمیریم» خیلی زود به چاپ دوم رسید و حالا هم در آستانهی سومین نوبت انتشار قرار گرفته. این نشاندهندهی استقبال مخاطبان از کتاب شما است! فکر میکنید دلیل این استقبال چیست؟
لابد خوششان آمده یا چیزهایی در داستانها پسندیدهاند که رفتهاند آن را خریدهاند و خواندهاند. شاید هم از حرفهایی که در مورد داستانها زده شده خوششان آمده. البته با فرض اینکه بگوییم مخاطبان از این کتاب استقبال کردهاند. دو چاپ یعنی در خوشبینانهترین حالت دوهزار تا... خوشبینانهترین حالت! یعنی از هفتادوچندی میلیون آدم، نزدیک دوهزار تا این کتاب را، حالا به هر دلیلی، پسندیدهاند. حالا میشود هم از خصلتهای کتاب و داستانها گفت. مثلاًٌ گفت در این داستانها به زبان توجه شده یا شاید با شرایط زیستی حالای مردم نزدیکی دارد و حرفی که در آن مطرح میشود حرفی است که خوانندهها دوست دارند بشنوند. که البته هیچکدام از اینها را با قطعیت نمیتوان گفت.
من دوست دارم دربارهی چیزهایی بنویسم که خیلی دیگران دوست ندارند آنها را به یاد بیاورند.از لحظههایی که پنهان است در اموری که اطرافمان اتفاق میافتد و وقتی آشکار میشوند کمی ترسناکاند. حتا آن مواردی هم که شادی دارند آن شادی معمول زندگی روزمره نیستند. این داستانها دارند میگویند مواظب باشید آن چیزهایی که میبینید همهی آنچه نیست که جلو رویتان اتفاق افتاده. میگوید جهان گستردهتر و گاه خشنتر و ترسناکتر از آن چیزی است که درظاهر میبینیم و البته گاهی هم شیرین و غافلگیرانهتر... خب، پیش میآید دیگر. پیش میآید که چند نفری کتاب آدم را میخوانند.
ـ خود شما بهعنوان یک مخاطب چه انتظاری از یک کتاب داستان یا رمان دارید؟
بهنظرم داستانِ خوب خویی حیوانی دارد. مثل حیوان وحشی و ناآرامی است که یکباره سر از آپارتمان شما درمیآورد. تا به خود بیایید میبینید که تمام نظم آپارتمانتان را بههم زده و همهچیز را ویران و نابود کرده و بعد کمکم میبینید چه آتوآشغالهایی به خوردتان دادهاند، چه جانورهای موذی و کلکی، گوشهوکنار، توی دستوبالتان میپلیکدهاند. خب، داستان همین کار را میکند. بیدارتان میکند. اعتقاد دارم که ما همه کلهم خوابایم. توی خواب زندگی میکنیم و داستانی که من دوست دارم اولین کاری که میکند توی شیپوری میدمد و بیدارتان میکند. میگوید پا شو. ببین چه چیزهایی بوده که ندیدی و چه چیزهایی که بهاشتباه دیدهای و چیز دیگری بوده و تو چیز دیگری تصورش کردهای. داستان خوبْ ببری است که لابهلای آپارتمانتان میغرد. اینجوریاش خوب است. اینکه به صورتتان پنجول بکشد و چند تا زخم هم بیندازد، کاری و درستودرمان. داستان خوب خون دارد.
ـ محبوبترین نویسندههاتان در ادبیات جهان چه کسانیاند و چه چیزی را در کارهایشان بیشتر دوست دارید؟
از یکی میپرسند اگر بخواهی بروی یک جزیره و مدت خیلی زیادی آنجا بمانی، اگر و فقط اگر، حق داشته باشی یک کتاب با خودت ببری، چه کتابی انتخاب میکنی؟ میبینید! پاسخ دادن به این سؤال خیلی سخت است. دربارهی خیلی کتابها میشود فکر کرد و سبکوسنگینشان کرد و الیآخر...
بیشتر دوست دارم عوض اسم نویسندهها، اسم کتابهایی را میگفتم که اگر چمدانم جا داشت، آنها را قاچاقی با خود به آن جزیره میبردم. تازه، کلی هم چکوچانه میزدم که هی تعداد کتابها را بیشتر کنم و به حدنصاب بالاتری برسانمشان. آنوقت تازه به جنگ کتابخانهام میرفتم و کتابها را انتخاب میکردم. اما حالا اگر بخواهم نویسندههای را که دوست دارم نام ببرم: فاکنر، کافکا. کارور. رولفو. دورفمان. بورخس. یوسا. فوئنتس. مارکز. کامو. موراکامی. ایشیگورو. سالینجر. توماس مان. دوراس. یورک بکر. چخوف. همینگوی. کوندرا. کوبو آبه... حالا همینطور اینها را بینظموحساب گفتم. کلی هم نمایشنامهنویس است که دوست دارم کارهایشان را. از ایرانیها، خب: بهرام صادقی، ساعدی، گلشیری، مندنیپور، خسروی...
اینها را دوست دارم چون کیفیت داستانی را که انتظار دارم خلق میکنند. جهانهای موازی با این جهان خلق میکنند. این نویسندهها از آنات و لحظات نامنتظری مینویسند که یکباره دنیایت را روشنتر میکنند و نوری بر تاریکی زیستمان میتابانند. نویسندهها جهان را چاقتر کردهاند.
- ادبیات داستانی امروز ایران را چطور میبینید؟
عالی! خیلی خوب! همه شاهکار مینویسند! هیچکس به کمتر از شاهکار رضایت نمیدهد. روزهای خوبی است. خودمانایم و خودمان. میگوییم و میخندیم.
وقتی به صحبتهای منتقدان و نویسندگان گوش میدهی یا نوشتههاشان را میخوانی، جهان نویسندگی را پر از گلوبلبل میبینی. همه چند تایی شاهکار در دستوبالشان دارند. مملکتی که اغلب نویسندههایش شاهکار بنویسند دیگر چه مشکلی دارد؟ خیلی هم عالی است.
اغلب منتقدان، یا نویسندگانی که در مورد کارهای دیگران هم اظهارنظر میکنند و چیزکی مینویسند، حالا یا به تعارف یا به هر دلیل دیگری، شباهت زیادی به مسئولین مملکتی دارند که همهچیز را گلوبلبل میبینند و هیچوقت خدا هیچ مشکلی نیست که آنها بخواهند به آن اشاره کنند و حلاش کنند.
فکر میکنم ادبیات داستانی امروز ما به چیزی که نیاز دارد نقد بیرحمانه و بیتعارف است. وقتی هم میگوییم نقد بیرحمانه، پرواضح است که منظور نقد متن و نوشته است نه نقد نویسنده. گاه اینقدر با هم تعارف میورزیم که وقتی هم مثلن میخواهیم انتقادکی بکنیم از آنطرف بام میافتیم و مینشینیم به نقد نویسنده و حرفهایی میزنیم که نیازی به زدنشان نیست. باید و لازم است که چاقو برداریم و بیرحمانه کارهای همدیگر را قصابی کنیم. بجنگیم با همدیگر بهخاطر کارهایمان... تعارف نکنیم. بگوییم که ایرادهای کار واقعاً کجا است و خوبیهایش در چیست. از گفتن حرفهایمان و پیامدهایش نترسیم. شجات ابراز عقیدهمان را داشته باشیم. به دیگران حق دهیم که مخالف حرفهای ما باشند. اگر مثلاً از کاری بدمان آمد اجازه داشته باشیم بگوییم از آن کار خوشمان نیامده. از کاری هم خوشمان آمد پنهان نکنیم. به دیگران هم اجازه دهیم که از کار ما خوششان نیاید یا حتا نخواهند که کار ما را بخوانند. اینها بدیهیاتی است که همه فراموشمان شده.
ـ لطفاً از کارهایی که در دست نوشتن و یا زیر چاپ دارید، بگویید. این روزها چه میکنید؟
خب، یک مجموعهداستان دارم به نام «همینگوی پدر من بود!» که دارم بازنویسیاش میکنم و امیدوارم بهزودی کارش را بسازم. هنوز هم تصمیم نگرفتهام که آن را به ناشر یا کدام ناشر بدهم. رمانی هم است که دارم مینویسم و دارم خیلی تجربی و آزادانه و بیهیچ قیدوبندی روی آن کار میکنم یا دستکم دلم میخواهد که اینطور باشد و بتوانم اینطور روی آن کار کنم.
